انتظار
شد بهار و دل من اسير شهر طوفاني انتظار است.
حرف قلب من اين بوده و هست آن زمان که بيايي بهاراست.
قوي دل لحظه هارا شمرده تا تو از شهرغربت بيايي
نبض آلاله ها را گرفتم تا که شايد بدانم کجايي
شهرلب, باغ دل, مرزاحساس حسرت لحظه اي با تو بودن
با نگاهت سخن گفتن و بعد شعري از جنس دريا سرودن
عکس روياييت را نهادم روي يک قاب عکس طلايي
با کمي لاله رويش نوشتم لعنت عشق بر تو جدايي
مي تپد قلب در شهر غوغا باز در آرزوي رسيدن
بازهم حسرت روي يک شمع حسرت دسته اي پونه چيدن
سال رفت و من و پونه و تو حبس دربندهاي جدايي
يک جهان حسرت مهرباني,عالمي آرزوي رهايي
من نگاه تو را اولين بار روي يک شعر نمناک ديدم
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|