تبليغاتX
راز یک نگاه **MSTERY ONE SIGHT**
 
 
یک شب خوب تو آسمون یک ستاره چشمک زنون خندید و گفت :
 کنارتم تا آخرش تا پای جون .... ستاره ی قشنگی بود آروم و ناز و مهربون .... ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون .... اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره جون !!! ماهه اومد ستاره رو دزدید و برد نا مهربون .... ستاره رفت با رفتنش منم شدم بی همزبون ...!!! حالا شبا به یاد اون چشم می دوزم به آسمون
 
 
بهانه گیر
 این روزها دلم بهانه گیرشده مدام بهانه ی تورامی گرد این بهانه گیری هامرابه یاد بچگی ام می اندازدكه به دنبال  مادر گریه میكردم تامراباخودببرد امااومهربان بود ومرابه سینه می فشارد وبرموهایم بوسه می زد!ولی تو....توبااخم تلخ وصدای خشنت اشك رابرگونه هایم می خشكانی ودستت رابروی لبانم میگذاری ومیگویی هیسسس!!! من حتی ازترس نمی توانم باتودرد دل كنم نكنداین روزهابه جای قلب درسینه ات سنگ می تپد؟هییییی نكنداین روزها قراراست كسی جای مرابگیرد؟
  نوشته شده در  86/06/24ساعت 11:35 AM  توسط مينا  | 
 
   چه غم انگيز است بار سختی ها را به تنهايی به دوش کشيدن و رنج ها را در سکوت و انزوای محض گريستن.
 
و چه تلخ است خنده آن زمان که می خندی تا گريه هايت را پنهان کنی
 
.و چه سخت است آرام و بی صدا در درون خود شکستن و چه عجيب است زندگی−همان کودکی که ما را بسان عروسکی بازيچه خود قرار داده
 
و هر زمان به سويی می کشد−
   و تو آن زمان که رنج ديگران بر اندوهت می افزايد اما هيچ کس از رنج تو آگاه نيست،
 
آن زمان که در اوج اندوه پناهی جز سايه گاه ديوار سرد و خا موش نمی يابی،آن زمان که بار غصه بر شانه هايت سنگينی می کند
 
 و انتظار کمک هيچ گاه به پايان نمی رسد،آن زمان که آرزوها را در گور سرد خاطرت دفن می کنی و
 
 بر چهره ات سيلی می زنی تا زير ضربه های غم،خم به ابرو نياوری،آن زمان که صدای گنگ و مبهم خنده در گلويت می شکند
 
و بر سر بغض های کهنه ات هجوم می آورد اما دستی نيست تا گره از بغض هايت بگشايد،
 
آن زمان که در کوچه پس کوچه های تاريک زندگی ات تک ستاره ای فا نوس راهت نيست،
 
آن زمان که هيچ کس صدای فرياد های بی صدايت را نمی شنود،
 
آن زمان که هيچ کس تو را حس نمی کند و آن زمان که هم زبان تو همدل ديگری است،
 
تنهايی را با تمام وجود حس می کنی.
 
 
   و چه غم انگيز است تنهايی. 
  نوشته شده در  86/06/24ساعت 11:30 AM  توسط مينا  | 
 

خداوندا   
عذر ميخواهم از این که بخود اجازه میدهم که با تو راز و نياز کنم
عذر میخواهم که ادعا های زياد دارم در مقابل تو اظهار وجود ميکنم
در حالی که خوب ميدانم وجود من زائيده ی اراده من نيست و بدون خواسته ی تو هيچ و پوچم ,
عجیب آنکه
از خود ميگويم
منم ميزنم
خواهش دارم و آرزو ميکنم

خدايا...

تو تار و پود وجود مرا با غم و درد سرشتی
 

تو مرا به آتش عشق سوختی
تو مرا در توفان حوادث پرداختی , در کوره ی غم و درد گداختی
تو مرا در دریای مصيبت و بلا غرق کردی
  و در کوير فقر و هرمان و تنهائی سوزاندی.

خدايا ...
تو به من
پوچيه لذات زود گذر را نمودی
ناپایداری روزگار را نشان دادی
لذت مبارزه را چشاندی
ارزش شهادت را آموختی

خدايا 
تو را شکر ميکنم
که از پوچی ها و ناپايداريها و خوشيها و قيد و بندها آزادم نمودی
و مرا در توفانهای خطرناک حوادث رها کردی و در غوغای حيات در مبارزه ی با ظلم و کفر غرقم نمودی و مفهوم واقعی حيات را به من فهماندی.

فهميدم : سعادت حيات در خوشی و آرامش و آسايش نيست
بلکه در درد و رنج و مصيبت و مبارزه با کفر و ظلم
و بلاخره شهادت است

 


خدايا تو را شکر ميکنم که اشک را آفريدی که عصاره  حيات انسان است
آنگاه که در آتش عشق ميسوزم
يا در شدت درد ميگدازم
یا در شوق زيبائی و ذوق عرفانی آب ميشوم و سراپای وجودم
روح ميشود
لطف ميشود
عشق ميشود
سوز ميشود
و عصاره ی وجودم بصورت اشک آب میشود
و بعنوان زیبا ترين محصول حيات که وجهی به عشق و ذوق دارد و وجهی دیگر به غم و درد در دامان وجود فرو ميچکد.

اگر خدای بزرگ از من سندی بطلبد , قلبم را ارائه خواهم داد و
اگر محصول عمرم را بطلبد,اشک را تقديم خواهم کرد

خدايا
تو مرا اشک کردی که همچون باران بر نمک زاره انسان ببارم
تو مرا فرياد کردی که همچون رعد در ميان توفان حواث بغرم
تو مرا عشق کردی تا در قلبهای عشاق بسوزم
تو مرا برق کردی که تا آسمان ظلمت زده بتازم و سياهی اين شب ظلمانی را بدرم
تو مرا زهد کردی که هنگام درد و غم و شکست و فشار ناراحتی وجود داشته باشم
و هنگام پیروزیو جشن و تقسيمه غناعم دامنه خود بر گيرم و در کوير تنهائی با خدای خود بمانم.

خدايا تو را شکر ميکنم
که غم را آفريدی و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختی و مرا از این نعمت بزرگ توانگر کردی.

خدايا تو را شکر ميکنم
که به من درد دادی و نعمت درک درد عطا فرمودی

تو را شکر ميکنم
که جانم را به آتش غم سوزاندی و قلب مجروهم را برای هميشه داغ دار کردی دلم را سوختی و شکستی تا فقط جايگاه تو باشد

  نوشته شده در  86/06/04ساعت 11:20 AM  توسط مينا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM