
می خواستم
از تو
ای عشق ِ دور دست !
چکامه ای بسرایم
دیدم که
از موج واره ی چشما نــَت
توفنده می شود
دریای بیکرانه ی این دل ،
وین زخم ِ کهنه ی دلتنگــــی
ســـــر ، باز می کند
...
آوَخ ، چه غمگنانه و دلگیر است
امسال
حال و هوای ِ سوز ِ زمستان
...
اینک که من
در حسرت ِ زلالی ِ بارانم
این قطره های تیره و سنگین
تنها
گرد و غبار را
از آسمان ، می بارند
آری ، مجال ِ سرودن نیست
اینک ، دوات ِ حوصله خالی ست .
.......................
آتش
باراني ام , باراني ام , باراني از آتش
يك روح بي پروا و سرگرداني از آتش
.
اين كوچه ها , ديوارها , اصلاً تمام شهر
سوزان و من محبوس در زنداني از آتش
.
اهل غزل بودم ، خدا يكجا جوابم كرد
با واژه اي ممنوع ، با انساني از آتش
.
بي شك سرم از توي لاكم در نمي آمد
بر پا نمي كردي اگر طو فاني از آتش
.
تا آمدي ، آتشفشاني سالها خاموش
بغضش شكست و بعد شد طغياني از آتش
.
كاري كه از دست شما هم بر نمي آمد
من بودم و در پيش رويم خواني ازآتش
.
اين روزها محكوم ِ اعدامم به جرم عشق
در انتظارم بشنوم ، فرماني از آتش
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|