تبليغاتX
راز یک نگاه **MSTERY ONE SIGHT**
 
 

 
 
 

 

 


 


 


 

 


 
 
 
 
  نوشته شده در  85/06/30ساعت 10:21 PM  توسط مينا  | 

  نوشته شده در  85/06/28ساعت 10:59 AM  توسط مينا  | 

  نوشته شده در  85/06/28ساعت 10:58 AM  توسط مينا  | 

 

 

خودکشی

خودکشی در واقع یعنی چه ؟ چرا بعضی مواقع به فکرش می افتیم ؟

 

شاید خودکشی یکی از راه حلهای آخری باشه برای یک فردی که دیگه نمی تونه با مشکلات خودش دست وپنجه نرم کنه و از تمام راه های ممکنه نا امید شده باشه،باشد  

ولی چرا باید به این فکر افتاد که خودمون رو به دست خودمون از بین ببریم قبل از این که عمر ما به طور طبیعی به پایان برسه 

 به طور مثال ،یک فردی در یک نقطه ای از زندگی اش شکست خورده ،حالا این شکست می تونه ،شکست عشق باشه یا به دلایل متعددی که در  این زمانه کم نیست .

حالا ا ین عاشق ما به هر دری می زنه که بتونه خودش رو با اون شکست وفق بده ولی متاسفانه نمی تونه خودش رو قانع کنه، وخودش رو مستحق اون شکست نمی دونه

کم کم این فکر مخرب در اثر زمان در ذهنش نقش می بنده ،اولش اون رو به شوخی می گیره و گاهی اوقات با خودش زمزمه می کنه  ولی یک مدت که می گذره می بینه که نه بابا مشکله از این تهدیدها نمی ترسه شاید هم دلش راضی شد و اومد با یکی دو نفر هم در مورد مشکلش حرف زد

ولی مگه اونها هم می تونند بهش کمک کنند جز اینکه بر مشکلات اون اضافه کنند و باعث مختل شدن بیشتر اون بشن

اینجاست که کم کم این فکر در ذهنش تقویت می شه که تنها راه حلی که می تونه اون رو از این مشکل روحی نجات بده و راحتش کنه رو به رو شدن با ازرائیل مقدس می باشه ،حالا فقط یک راهی باید پیدا کنه که بتونه با راه مناسبی خیلی آرام این دنیا را وداع بگوید با توجه به تصورات خود و شاید فیلمهایی که دیده یک روشی راکه سریعتر و قابل دسترس تر باشه را انتخاب می کنه و در یک زمان یکه از لحاظ روانی در بد ترین حال می باشد اقدام به این کار کرده و به زندگی فلاکت بار خودش خاتمه می دهد .

البته شاید، اگر که خودش را از ته  گودال به ته چاه پرت نکره باشه

خوب اینجاست که باید برای این قربانی طلب مغفرت و آمرزش کنند

ولی چه کسی می تونه مسبب این موارد باشه چه کسی می تونه جواب گو باشه

آخر برای چی باید زندگی را اینقدر برای فرد سخت کنند که به این فکر بیافته

آیا انسانها نباید یه ذره به احساسها و عواطف اطرافیانشون توجه نشون دهند و اونها رو بازیچه خواسته و سرگرمیهایشون نکنند چرا یک ذره به خودمون نمی آییم و متوجه کارهای خودمون نمی شیم که نکنه شاید ما هم می تونیم باعث مرگ کسی بشیم

 

  نوشته شده در  85/06/14ساعت 8:43 AM  توسط مينا  | 
سلام
حالتون که خوبه انشا الله
راستش رو بخوای یه مدته که توی این فکر هستم که وبلاگم رو حذف کنم ولی هر دفعه به علت علاقهای که نسبت به اون دارم نمی تونم تصمیم بگیرم حالا اومدم واز شما دوستان کمک بگیرم که آیا من وبلاگم رو با تمام علاقه ای که بهش دارم حذف کنم یا نه ؟لطفا بهم کمک کنید  
  نوشته شده در  85/06/13ساعت 7:49 AM  توسط مينا  | 

تو زندگی آدما،خیلی چیزها است و خیلی چیزها نیست.معمولاَ هر کسی به یه طریقی برای چیزهایی که نیست دعا می کنه که باشه.بعضی ها بر این باورند که ستاره دنباله دار می تونه آرزو رو برآورده کنه،بعضی ها معتقدند بچه های معصوم دعاشون زود اجابت میشه،و خلاصه هر کس به یه نحوی دعای خودشو به گوش خدا می رسونه.اما بهتر نیست که ما مستقیما به خود خدا بگیم؟ پیش خدا دعا کردن یه مزه دیگه داره.با خود خدا،حرف زدن و درد و دل کردن یه چیز دیگه است. خدا همه جا هست و همه حرفا رو می شنوه،ولی ای کاش ما بتونیم یه جایگاه مشخصی رو براش قرار بدیم.یه جای خلوت و دور از مزاحم،یه جایی که هیچ کس به اون جا سرک نکشه،مثل دل.
دل کوچیک ما آدما،یه جای دور از دسترس بقیه است.دلتون رو یه معبد کنید.این معبد باید یه معبد خصوصی باشه.روی سر درش هم بنویسد:ورود افراو متفرقه ممنوع.این ملک خصوصی است.بله
ملک خصوصی خداست.کسی حق نداره واردش بشه.اون جا می تونید یه زندگی فراهم کنید.با تمام
وسایلش.اما به نظرتون قلب آدما برای داشتن خدا کافیه؟
دزدی کار بدیه ولی خدا رو باید غافلگیر کرو ودزدیدوخدا همین جوری در قلب شما ساکن نمی شه
شاید باهاتون تا اون سر دنیا هم بیاد و ترکتون نکنه.ولی باید دل و زد به دریا و به دزدی دل خدا رفت.اونو باید با دستای خودتون لمس کنید باید بگیریدش و بیارید به دلتون.باید بدونید که دزدی خدا فرق می کنه با دزدی های دیگه.میدونید چه جوری؟این دزذی احتیاج به قلاب گرفتن و بالا رفتن از دیوار و گازانبر و شاه کلید نداره.دزدی خدا خیلی حساس تر ولی راحت تره.کافیه روح خودتون رو صیقل بدید و پاکش کنید.باید سبک پرواز کنید.بعد که صفا داده شدید با عشق و باز هم با عشق یک جهش زیبا،و بعد هم رو به بی نهایت.وقتی به بی نهایت رسیدید،به خدا بگید که قصد دزدیدن دلش رو دارید.بگین صادقانه ازش می خواهید که مال خودتون بشه.
بگید خدایا،دستهام،پاهام،تمام جسم و جونم رو گذاشتم واومدم برای دزدی خودتو.اون وقت خدا می گه"درسته با روح پاکت اومدی ولی اگه منو دزدی به کجا می بری؟خونه من اون پایین، پیش تو کجاست؟آیا باید باز هم پشت تو حرکت کنم و تو منو نبینی؟گناه کنی و منو نادیده بگیری؟یاروبروی
تو باشم وتو باز خواستم کنی و منو سپر بلای خودت کنی.بلایی که همیشه خودت به وجود میاری نه من.کارت رو بکنی،خودت رو لکه دار بکنی وبعد بگی خدایا چرا این جوری شد؟
چرا این جوری خواستی؟حالا که به این درجه نابودی و بیچارگی رسیدم.خودت باید درستش کنی؟
آیا اون پایین،باید باید کنارت باشم؟کنارت باشم و منو مجرو و شریک گناه خودت بدونی؟بگی اگه گناه کردم،تو هم شریک من بودی و زمینه رو برام فراهم کردی؟
بعد تو میگی نه من برای تو یه جای خوب و موندنی رو برای تو فراهم دیدم.تو باید تو قلب من باشی و بمونی.قلب من اون پایین بی صبرانه،چشم انتظار توست"تمام لوازم و اسباب زندگی ابدی
تو رو هم تهیه کردم.عشق و عشق و عشق،صداقت،معرفت،ایثار و جوانمردی. اون وقته که خدا اجازه ربودن رو بهت میده.
ولی تا به قلب شما برسه هزار بار شما رو به زمین میاندازه تا بفهمه آیا شما رفیق و بنده وفادارش
هستین یا نه،همه حرفاتون دروغ بوده؟اما روح شما پاک رفته و قصد داره پاک برگرده.هر بار که زمین خوردید، بازهم بلند می شید و به راهتون ادامه می دید.خدا هم به شما کمک میکنه،چون لذت می بره از دزد وفادار خودش.
حالا ستاره دنباله دار بهتره یا عشق؟
عشق راهیه برای رسیدن به حق،که خود اوست،چه عشقی کامل تز از عشق به خدا و حتی شیرین تر؟
 
  نوشته شده در  85/06/10ساعت 8:16 AM  توسط مينا  | 

 

سلام عشق من، دلم  بد جوری هوات رو کرده

  نمی دونی چه دلتنگم برات، در آسمونها سراغت رو می گیرم جوابی نمی دی

 از زمین سراغت رو می گیرم باز هم جواب نمی دی

 از آب سراغت را می گیرم .......

نمی دونم چرا از من فراری شدی

نمی دونم چه کردم که سرگردان غربتت کردم

 باز آ ،که خواستارتم

باز آ ،که در فراغت دیوانه ام

 باز آ ،که محتاج توام

 باز آ ،که این جسم بی روحم با تو جان می گیرد

 ای نفس من ، ای وجود من ، ای زندگی من ، ای هستی من  ،

باز آ ،که فقط با تو مرغ سعادت را دارم

 بازآ ، و این دل افسرده ام را شفا بخش

 روحی دوباره در من بدم

 باز آ ، و این چند صبا زندگی را در کنار هم عاشقانه بمونیم

باز آ ، که بدون تو من وجودی ندارم

بازآ ،که فقط به خاطر تو ترانه خوان شدم

باز آ ،..........................فدای تو

 

  نوشته شده در  85/06/09ساعت 8:32 AM  توسط مينا  | 

نمي دانم از كجا شروع كنم. . . از عشق بگويم  يا از نفرت؟ از دوست داشتن بگويم يا از جدايي؟

از چشمان مهربانش بگويم يا از قلب پاكش؟

اين نانوشته ي من از قلب ترك خورده ام سخن مي گويد و از عشقي كه تمام لحظه هايم را با آن سپري كردم

و خاطره . . .

خاطره اي كه روزهاي برفي و سرما را به يادم مي آورد. روزهايي كه آغوش گرمش جايگاه قلب زخمي ام بود.

من چرا باور نكردم عشق آتشين او را؟ من چرا ساده گذشتم از نگاهش؟ اين منم كه اكنون در مشت خشمگين غرورش خرد مي شوم و صدايم در نوسان عشق و عقل و در ميان فرياد ترسناك جدايي گم مي گردد.

چگونه مي توانم بگويم كه غرورم او را از من گرفت و من آرام به زير ورق هاي دفترم خزيدم و اشك هايم را نثار چشمان معصومش كردم.

اسم او برايم افسانه شد كه اين افسانه يك زندان داشت كه من در آنجا اسير بودم و شكنجه مي شدم.

چه روز هايي كه با نوازش دستان گرم از عشقش به خواب رفتم ولی اي كاش هيچ وقت از خواب بيدار نمي شدم و اين صحنه ي دردناك را نمي ديدم. كه هستي من تمام هستي ام را ازمن گرفت… كه ستاره ي من آسمان را از من گرفت. من چه آرزو ها داشتم… اما باد خزان در اوايل بهار كلبه ي عشق مرا ويران كرد و آتش سوزناك جدايي پيكرم را به آتش كشيد…

نگاه من آرام است و چشم به راه او تا باز گردد حتي با خشم. اما او حتي نگاه مرا از ياد برده است.

قلبم را چه طور؟؟؟ چه بلايي بر سر قلبم كه به امانت پبشش گذاشته بودم آورده؟ آيا آن را فروخت؟ آن را با قلبي ديگر عوض كرد؟

قلب من مهم نيست. مهم قلب اوست كه هنوز در دستان من مي تپد و من آن را هرگز پس نخواهم داد. و از وراي مهرباني ها و سكوت هاي مكرر فرياد مي زنم كه دوستش دارم!!!

 

  نوشته شده در  85/06/08ساعت 10:44 AM  توسط مينا  | 

حدود 2 سال پیش،یه روز صبح هنگامی که با دلی پر از امید و آرزوو دارای هدف بودم با وجود مشکلات زیادی که داشتم اما یکی یکی اون ها رو پشت سر می گذاشتم و راضی تر از همیشه بودم دختر خوش رویی بودم و همدم دیگرا ن پر از شور وهیجان با خدا و فاطمه زهرا را داشتم و با امام دوازدهم حضرت مهدی رفیق بود عشق امام حسین توی قلبم بود نماز و روز ه ام ترک نمی شد درهر حال با  با خدایم نیایش می کردم و از اون کمک می خواستم و  

اهل مطالعه و یاد گیری بودم    و خودم را تا جاده خوشبختی دور نمی دیدم ، به طرف دانشگاه می رفتم نا گاه یک سوالی از خدا پرسیدم .که جوانهای این زمونه چرا نمی تونند مشکلات خودشون رو حل کنند و همیشه گلایه و شکایت دارند و به سوی گناه می روند  با این سوال زندگی من هم دگرگون شد هر روز از حل کردن مشکلاتم عاجز تر شدم و مشکلات عجیب و غریب تری سر راهم سبز شد که نمی دونستم که چه کنم تا اینکه کم کم از زندگی شیرنم دور و دورتر شدم و الان حس می کنم که من هم تبدیل به یکی از اون جوانها شدم فرقی با اون جوانها ندارم و آلوده گناه شدم

الان راضی هستم که یا اون زندگی قبلم رو داشته باشم یا اینکه اصلا زنده نباشم .........................................

 

  نوشته شده در  85/06/07ساعت 8:37 AM  توسط مينا  | 

  نوشته شده در  85/06/06ساعت 8:1 PM  توسط مينا  | 

عاشقي هزار درد... .

  نوشته شده در  85/06/06ساعت 8:0 PM  توسط مينا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM