خودکشی
خودکشی در واقع یعنی چه ؟ چرا بعضی مواقع به فکرش می افتیم ؟
شاید خودکشی یکی از راه حلهای آخری باشه برای یک فردی که دیگه نمی تونه با مشکلات خودش دست وپنجه نرم کنه و از تمام راه های ممکنه نا امید شده باشه،باشد
ولی چرا باید به این فکر افتاد که خودمون رو به دست خودمون از بین ببریم قبل از این که عمر ما به طور طبیعی به پایان برسه
به طور مثال ،یک فردی در یک نقطه ای از زندگی اش شکست خورده ،حالا این شکست می تونه ،شکست عشق باشه یا به دلایل متعددی که در این زمانه کم نیست .
حالا ا ین عاشق ما به هر دری می زنه که بتونه خودش رو با اون شکست وفق بده ولی متاسفانه نمی تونه خودش رو قانع کنه، وخودش رو مستحق اون شکست نمی دونه
کم کم این فکر مخرب در اثر زمان در ذهنش نقش می بنده ،اولش اون رو به شوخی می گیره و گاهی اوقات با خودش زمزمه می کنه ولی یک مدت که می گذره می بینه که نه بابا مشکله از این تهدیدها نمی ترسه شاید هم دلش راضی شد و اومد با یکی دو نفر هم در مورد مشکلش حرف زد
ولی مگه اونها هم می تونند بهش کمک کنند جز اینکه بر مشکلات اون اضافه کنند و باعث مختل شدن بیشتر اون بشن
اینجاست که کم کم این فکر در ذهنش تقویت می شه که تنها راه حلی که می تونه اون رو از این مشکل روحی نجات بده و راحتش کنه رو به رو شدن با ازرائیل مقدس می باشه ،حالا فقط یک راهی باید پیدا کنه که بتونه با راه مناسبی خیلی آرام این دنیا را وداع بگوید با توجه به تصورات خود و شاید فیلمهایی که دیده یک روشی راکه سریعتر و قابل دسترس تر باشه را انتخاب می کنه و در یک زمان یکه از لحاظ روانی در بد ترین حال می باشد اقدام به این کار کرده و به زندگی فلاکت بار خودش خاتمه می دهد .
البته شاید، اگر که خودش را از ته گودال به ته چاه پرت نکره باشه
خوب اینجاست که باید برای این قربانی طلب مغفرت و آمرزش کنند
ولی چه کسی می تونه مسبب این موارد باشه چه کسی می تونه جواب گو باشه
آخر برای چی باید زندگی را اینقدر برای فرد سخت کنند که به این فکر بیافته
آیا انسانها نباید یه ذره به احساسها و عواطف اطرافیانشون توجه نشون دهند و اونها رو بازیچه خواسته و سرگرمیهایشون نکنند چرا یک ذره به خودمون نمی آییم و متوجه کارهای خودمون نمی شیم که نکنه شاید ما هم می تونیم باعث مرگ کسی بشیم
سلام
عشق من،
دلم بد جوری هوات رو کرده ![]()
از زمین سراغت رو می گیرم باز هم جواب نمی دی
از آب سراغت را می گیرم .......
نمی دونم چرا از من فراری شدی
نمی دونم چه کردم که سرگردان غربتت کردم
باز آ ،که خواستارتم
باز آ ،که در فراغت دیوانه ام
باز آ ،که محتاج توام
باز آ ،که این جسم بی روحم با تو جان می گیرد
ای نفس من ، ای وجود من ، ای زندگی من ، ای هستی من ،
باز آ ،که فقط با تو مرغ سعادت را دارم
بازآ ، و این دل افسرده ام را شفا بخش
روحی دوباره در من بدم
باز آ ، و این چند صبا زندگی را در کنار هم عاشقانه بمونیم
باز آ ، که بدون تو من وجودی ندارم
بازآ ،که فقط به خاطر تو ترانه خوان شدم
باز آ ،..........................فدای تو ![]()
![]()
نمي دانم از كجا شروع كنم. . . از عشق بگويم يا از نفرت؟ از دوست داشتن بگويم يا از جدايي؟
از چشمان مهربانش بگويم يا از قلب پاكش؟
اين نانوشته ي من از قلب ترك خورده ام سخن مي گويد و از عشقي كه تمام لحظه هايم را با آن سپري كردم
و خاطره . . .
خاطره اي كه روزهاي برفي و سرما را به يادم مي آورد. روزهايي كه آغوش گرمش جايگاه قلب زخمي ام بود.
من چرا باور نكردم عشق آتشين او را؟ من چرا ساده گذشتم از نگاهش؟ اين منم كه اكنون در مشت خشمگين غرورش خرد مي شوم و صدايم در نوسان عشق و عقل و در ميان فرياد ترسناك جدايي گم مي گردد.
چگونه مي توانم بگويم كه غرورم او را از من گرفت و من آرام به زير ورق هاي دفترم خزيدم و اشك هايم را نثار چشمان معصومش كردم.
اسم او برايم افسانه شد كه اين افسانه يك زندان داشت كه من در آنجا اسير بودم و شكنجه مي شدم.
چه روز هايي كه با نوازش دستان گرم از عشقش به خواب رفتم ولی اي كاش هيچ وقت از خواب بيدار نمي شدم و اين صحنه ي دردناك را نمي ديدم. كه هستي من تمام هستي ام را ازمن گرفت… كه ستاره ي من آسمان را از من گرفت. من چه آرزو ها داشتم… اما باد خزان در اوايل بهار كلبه ي عشق مرا ويران كرد و آتش سوزناك جدايي پيكرم را به آتش كشيد…
نگاه من آرام است و چشم به راه او تا باز گردد حتي با خشم. اما او حتي نگاه مرا از ياد برده است.
قلبم را چه طور؟؟؟ چه بلايي بر سر قلبم كه به امانت پبشش گذاشته بودم آورده؟ آيا آن را فروخت؟ آن را با قلبي ديگر عوض كرد؟
قلب من مهم نيست. مهم قلب اوست كه هنوز در دستان من مي تپد و من آن را هرگز پس نخواهم داد. و از وراي مهرباني ها و سكوت هاي مكرر فرياد مي زنم كه دوستش دارم!!! ![]()
حدود 2 سال پیش،یه روز صبح هنگامی که با دلی پر از امید و آرزوو دارای هدف بودم با وجود مشکلات زیادی که داشتم اما یکی یکی اون ها رو پشت سر می گذاشتم و راضی تر از همیشه بودم دختر خوش رویی بودم و همدم دیگرا ن پر از شور وهیجان با خدا و فاطمه زهرا را داشتم و با امام دوازدهم حضرت مهدی رفیق بود عشق امام حسین توی قلبم بود نماز و روز ه ام ترک نمی شد درهر حال با با خدایم نیایش می کردم و از اون کمک می خواستم و
اهل مطالعه و یاد گیری بودم و خودم را تا جاده خوشبختی دور نمی دیدم ، به طرف دانشگاه می رفتم نا گاه یک سوالی از خدا پرسیدم .که جوانهای این زمونه چرا نمی تونند مشکلات خودشون رو حل کنند و همیشه گلایه و شکایت دارند و به سوی گناه می روند با این سوال زندگی من هم دگرگون شد هر روز از حل کردن مشکلاتم عاجز تر شدم و مشکلات عجیب و غریب تری سر راهم سبز شد که نمی دونستم که چه کنم تا اینکه کم کم از زندگی شیرنم دور و دورتر شدم و الان حس می کنم که من هم تبدیل به یکی از اون جوانها شدم فرقی با اون جوانها ندارم و آلوده گناه شدم
الان راضی هستم که یا اون زندگی قبلم رو داشته باشم یا اینکه اصلا زنده نباشم .........................................
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|