تبليغاتX
راز یک نگاه **MSTERY ONE SIGHT**
 
 

عاشقانه ها

قصه بی پایان دل من

روزي که ما  کبوترهاي ِمان را پيداشد

و مهرباني دست ِ زيبائي را گرفت.

روزي که کم‌ترين سرود

بوسه بود

و هر انسان

براي ِ هر انسان

برادري‌ست

روزي که ديگر درهاي ِ خانه‌شان را نمي‌بندی

قفل

افسانه‌ئي‌ست

و قلب

براي ِ زنده‌گي بس است.

روزي که معناي ِ هر سخن دوست‌داشتن تو است

روزي که آهنگ ِ هر حرف، زنده‌گي‌ست

تا من به خاطر ِ آخرين شعر رنج ِ جُست‌وجوي ِ قافيه نبرم

 

 

روزي که هر لب ترانه‌ئي‌ست

تا کم‌ترين سرود، بوسه باشد.

روزي که تو بيائي، براي ِ هميشه بيائي

و مهرباني با زيبائي يک‌سان شود.

روزي که ما دوباره براي ِ کبوترهاي ِمان دانه بريزيم...

و من آن روز را انتظار مي‌کشم

حتی روزي

که ديگر

نباشم

کجایی ستاره عشق من ؟

ستاره دلم هنوز بيداري ، باز هم امشب خواب نداري

 

نَكنه تو. هم مثل من عاشقي ، چشم انتظاري

 

نكنه تو هم توو شب ها ، خسته از غبار جاده

 

خواب مهتابو مي بيني كه مياد پاي پياده

  

نكنه هجوم ابر ها ، تو رو هم از ما بگيره

 

ستاره براي بودن بودن ديگه فردا خيلي ديره

 

حالا كه خورشيد طلسمِ قلعه ي سنگي خوابه

 

تو نگو عشق ها دروغه ، تو نگو دنيا سرابه

 

با كدوم بهونه بايد شب و از توو كوچه دزديد

 

گل سرخ عاشقي رو به غريبه ها نبخشيد

 

ستاره ، همه غرورم ، پيش كش ناز تو باشه

 

تو بمون تا چشماي من با سپيدي آشنا شه

 

من اگه اسير خاكم ، تو كه جات تو آسمونه

 

دلخوشم به اين كه هر شب تو بياي روو بوم خونه  

همنشين ابر و ماهي ، توي اون همه سياهي

 

نكنه اونقده دور شي كه ديگه منو نخواهي

 

  نوشته شده در  85/03/28ساعت 11:21 AM  توسط مينا  | 
نمی دانم امروزباز دلم هوای نوشتن کرده است نوشتن از زیباترین لحظه زندگی.

roze_ (12k image)


زیباترین لحظه لحظه ای است که ببینی در دل یک کویری بی آب و علف جوانه ای سر از خاک بلندکرده  و به خورشید و آسمان و ابرها سلام می کند زیباترین لحظه لحظه ای است که صدای زوزه باد بر دل کوهسار می پیچد و گویی بُغضی راه گلویش را بسته است و خود را به کوهساری زند تا اشکانش جاری شود واز شرّ بُغض آزاد شود .
زیباترین لحظه لحظه ای است که در ناامید ترین لحظه زندگیت خورشید امید بر دلت بتابد و جوانه امید از دلت برویَد. زیباترین لحظه آن لحظه ای است که حس کنی خدا در همین نزدگی هاست درسایه سار درختان سر به فلک کشیده کاج در میان گلهای رنگ رنگ باغچه در میان صدای زوزه باد و رعدو برق آسمان و گریه ابر بر زمین خدا اینجاست کمی دقت کنید
 
حضورش رادربین بوته های سبز بهار
احساس خواهید کرد.

 

 گفتگوی چهار شمع
چهار شمع به آرامی می سوختند، محیط آن قدر ساکت بود که می شد صدای صحبت آنها را شنید.اولین شمع گفت: « من صلح هستم، هیچ کس نمی تواند مرا همیشه روشن نگه دارد. فکر می کنم که به زودی خاموش شوم. هنوز حرف شمع صلح تمام نشده بود که شعله آن کم و بعد خاموش شد. »
شمع دوم گفت: « من ایمان هستم، واقعا انگار کسی به من نیازی ندارد برای همین من دیگر رعبتی ندارم که بیشتر از این روشن بمانم . » حرف شمع ایمان که تمام شد ،نسیم ملایمی وزیدو آن را خاموش کرد.
وقتی نوبت به سومین شمع رسید با اندوه کفت: « من عشق هستم توانایی آن را ندارم که روشن بمانم، چون مردم مرا به کناری انداخته اند و اهمیتم را نمی فهمند، آها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود محبت کنند و عشق بورزند. » پس شمع عشق هم بی درنگ خاموش شد . کودکی وارد اتاق شد و دید که سه شمع دیگر نمی سوزند. او گفت: « شما که می خواستید تا آخرین لحظه روشن بمانید، پس چرا دیگر نمی سوزید؟» چهارمین شمع گفت: « نگران نباشد، تا وقتی من روشن هستم، به کمک هم می توانیم شمع های دیگر را روشن کنیم. من امید هستم. » چشمان کودک درخشید، شمع امید را برداشت و بقیه شمع ها را روشن کرد.
بنابر این شعله امید هرگز نباید خاموش شود. ما باید همیشه امید و ایمان و صلح و عشق را در وجود خود حفظ کنیم.
   
 
تنها ترین تنها

  نوشته شده در  85/03/28ساعت 11:3 AM  توسط مينا  | 

 

گفته بودي كه:

-        «چرا محو تماشاي مني؟

و آنچنان مات، كه يك دم مژه بر هم نزني!»

 

-       «مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود

ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني!»

 

  نوشته شده در  85/03/28ساعت 10:54 AM  توسط مينا  | 
یا لطیف
 
حدیث دیگری از عشق
 
قصه ی آن دختر را می دانی ؟
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنیا تنفر داشت
و فقط یکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنین گفته بود
« اگر روزی قادر به دیدن باشم
حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
 
***
و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد
که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد
و دختر آسمان را دید و زمین را
رودخانه ها و درختها را
آدمیان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
 
***
دلداده به دیدنش آمد
و یاد آورد وعده دیرینش شد :
« بیا و با من عروسی کن
ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام »
 
***
دختر برخود بلرزید
و به زمزمه با خود گفت :
« این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نا بینا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نیست
 
***
دلداده رو به دیگر سو کرد
که دختر اشکهایش را نبیند
و در حالی که از او دور می شد
هق هق کنان گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی
  نوشته شده در  85/03/25ساعت 4:32 PM  توسط مينا  | 
 
الفبای موفقیت کامل
 
 الف   اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزوها
 
ب   بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
 
پ   پویایی برای پیوستن به خروش حیات
 
ت   تدبیر برای دیدن افق فرداها
 
ث   ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها
 
ج   جسارت برای ادامه زیستن
 
چ   چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
 
ح   حق شناسی برای تزکیه نفس
 
خ   خود داری برای تمرین استقامت
 
د   دور اندیشی برای تحول تاریخ
 
ذ   ذکر گوئی برای اخلاص عمل
 
ر   رضایت مندی برای احساس شعف
 
ز   زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها
 
ژ   ژرف بینی برای شکافتن عمق دردها
 
س   سخاوت برای  گشایش کارها
 
ش   شایستگی برای لبریز شدن در اوج....
 
ص   صداقت برای بقای دوستی
 
ض   ضمانت برای پایبندی به عهد
 
ط    طاقت برای تحمل شکست
 
ظ    ظرافت برای دیدن حقیقت پوشیده در صدف
 
ع   عطوفت برای غنچه نشکفته باورها
 
غ   غیرت برای بقای انسانیت
 
ف    فداکاری برای قلبهای دردمند
 
ق   قدرشناسی برای گفتن نا گفته های دل
 
ک   کرامت برای نگاهی از سر عشق
 
گ   گذشت برای پالایش احساس
 
ل   لیاقت برای تحقق امید ها
 
م   محبت برای نگاه معصوم یک کودک
 
ن   نکته بینی برای دیدن نادیده ها
 
و   واقع گرایی برای دست یابی به کنه هستی
 
ه   هدفمندی برای تبلور خواسته ها
 
ی   یک رنگی برای گریز از تجربه دردهای مشترک
 
  نوشته شده در  85/03/19ساعت 7:40 AM  توسط مينا  | 
راز شقایق

شقايق گفت :با خنده نه بيمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حديث ديگري دارم
گلي بودم به صحرايي نه با اين رنگ و زيبايي
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شيدايي
يکي از روزهايي که زمين تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش مي سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بي تاب و خشکيده تنم در آتشي مي سوخت
ز ره آمد يکي خسته به پايش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پيداي پيدا بود ز آنچه زير لب
مي گفت :
شنيدم سخت شيدا بود نمي دانم چه بيماري
به جان دلبرش افتاده بود- اما
طبيبان گفته بودندش
اگر يک شاخه گل آرد
ازآن نوعي که من بودم
بگيرند ريشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
براي دلبرش آندم
شفا يابد
چنانچه با خودش مي گفت بسي کوه و بيابان را
بسي صحراي سوزان را به دنبال گلش بوده
و يک دم هم نياسوده که افتاد چشم او ناگه
به روي من
بدون لحظه اي ترديد شتابان شد به سوي من
به آساني مرا با ريشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او مي رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا مي کرد
پس از چندي
هوا چون کوره آتش زمين مي سوخت
و ديگر داشت در دستش تمام ريشه ام مي سوخت
به لب هايي که تاول داشت گفت:اما چه بايد کرد؟
در اين صحرا که آبي نيست
به جانم هيچ تابي نيست
اگر گل ريشه اش سوزد که واي بر من
براي دلبرم هرگز
دوايي نيست
واز اين گل که جايي نيست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمي فهميد حالش را چنان مي رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم مي سوخت اما راه پايان کو ؟
نه حتي آب، نسيمي در بيابان کو ؟
و ديگر داشت در دستش تمام جان من مي سوخت
که ناگه
روي زانوهاي خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبريز ماتم شد کمي انديشه کرد- آنگه  
مرا در گوشه اي از آن بيابان کاشت
نشست و سينه را با سنگ خارايي
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صداي قلب او گويي جهان را زيرو رو مي کرد
زمين و آسمان را پشت و رو مي کرد
و هر چيزي که هرجا بود با غم رو به رو مي کرد
نمي دانم چه مي گويم ؟ به جاي آب، خونش را
به من مي داد و بر لب هاي او فرياد
بمان اي گل
که تو تاج سرم هستي
دواي دلبرم هستي
بمان اي گل
ومن ماندم
نشان عشق و شيدايي
و با اين رنگ و زيبايي
و نام من شقايق شد
گل هميشه عاشق شد
 
  نوشته شده در  85/03/19ساعت 7:25 AM  توسط مينا  | 
 
 
 
 فكر ميكردم آنقدر از نگاهم بيزار شده ای
 
 كه دور دور رفته ای
 
 اما دور شده بودي تا پا به پا شدنت را نبينم
 
 و اشكهاي خداحافظي را
 
 
 
 
 
براي رسيدن به تو

پا پيش گذاشتم

خودم را قسمت كردم

تو را سهم تمام روياهايم كردم

انصاف نبود

تو كه ميدانستي با چه اشتياقي

خودم را قسمت ميكنم

پس چرا

زودتر از تكه تكه شدنم

جوابم نكردي

براي خداحافظي

خيلي دير بود

خيلي دير
 
مهرداد  
 
تنها ترین تنها
  نوشته شده در  85/03/19ساعت 7:22 AM  توسط مينا  | 

 
 
 
توی یک دیوار سنگی دو تا پنجره اسیرن
 
 
 
 
                                   دو تا خسته دوتا تنها یکیشون تو یکیشون من
 
دیوار از سنگ سیاه سنگ سردو سخت خارا
 
                                    زده قفل بی صدایی به لبهای خسته ی ما
 
نمی تونیم که بجنبیم زیر سنگینی دیوار
 
                                    همه ی عشق منوتوقصه هست قصه ی دیدار
 
همیشه فاصله بوده بین دستهای منو تو
 
                                    با همین تلخی گذشته شب و روزهای منو تو
 
راه دوری بین ما نیست اما باز اینم
 
                                    زیاده تنها پیونده منو تو دست مهربون باد
 
ما باید اسیر بمونیم زنده هستیم تا اسیریم
 
                                    واسه ما رهایی مرگه تا رها بشیم میمیریم
 
کاشکی این دیوار خراب شه منو تو باهم
 
                                   بمیریم توی یک دنیای دیگه دستهای همو
 
بگیریم شاید اونجا توی دلها درد بیزاری
 
                                   نباشه میون پنجره هاشون دیگه دیواری نباشه
 
 
mehrdad
 
 
  نوشته شده در  85/03/19ساعت 7:10 AM  توسط مينا  | 
شاید....
هر گز
جدایی را باور نکنید
و در اعماق بی وفایی ها در اوج بی کسی ها
به امید باز شدن پنجره ای تازه
زندگی کنید
 
 
فاصله
فاصله را تو یادم دادی
وقتی با لبخند
دور شدی از من
عکاس بهتر از ما فاصله را میداند
تو در عکس نیستی-فاصله یعنی تو     
 
mehrdad

  نوشته شده در  85/03/19ساعت 7:2 AM  توسط مينا  | 
 
 
چگونه بر مشکلات خود غلبه کنیم؟
 
هر کسی به نوبه خود دارای مشکلات و استرسها و تنشهای مخصوص به خود می باشد
 اما اگر شما بیاموزید که چگونه با انها کنار بیاید در پایان پیروز از میدان خارج میگردید.
 به خودتان بگویید که میتوانید از پس ان بر ایید :
نه مشکل و نه توانایی خود را برای حل ان مشکل دست کم نگیرید .
ممکن است عادت کرده باشید تا با مشکلات سطحی برخورد کرده و
 یا انها را نادیده بگیرید تا زمانی که انقدر بی اهمیت نیست
 که انرا نادیده بگیرید. بجای آنکه مشکلات را پنهان کنید
 آنها را جدی بگیرید و در صدد حل آن بر ایید.
 
   قدرت در دستان خود شماست
شما قدرت ان را دارید که مشکلی را حل کنید و یا به مشکلی دامن بزنید.
 این بستگی به ان دارد که واکنشتان نسبت به ان مشکل مثبت باشد یا منفی.
 واکنش منفی معمولا شامل احساس تهدید و خطر نسبت به مشکل میباشد
که یک واکنش زنجیره وار را پدید می اورد.
 فرد بیمناک احساس خشم نوام با نفرت در خود میکند.
 ننفرت و خشم تنها مشکل را وخیم تر میکند. برای مثال : اگر شما اضافه وزن داشته باشید
 از انکه زیاد غذا میخورید از خودتان متنفر میشوید.
شما باید مثبت بیاندیشید.
 خود را دوست بدارید سپس خواهید دید که اراده تغییر شکل ظاهری
 خود را در خویش خواهید یافت.
 
   از کاه کوه نسازید.
ایا عادت دارید تا مشکلات را اغراق امیز جلوه دهید.
 اگر شما بیکار هستید این بدین مفهوم نیست که هیچگاه قادر نخواهید بود شغلی بیابید.
و یا اگر شرکتتان از رونق افتاده بدین مفهوم نیست که به پایان خط رسیده اید.
 به خاطر داشته باشید که بسیاری از افراد دیگری در شرایط بدتری نسبت به شما هستند.
مشکلات را از منظر دیگری مشاهده کرده و از خود سوال کنید بدترین اتفاقی که میتوانسته
 برای شما روی دهد چه چیز می توانست باشد؟ ایا میتوانید ان را حل کنید؟
 
   از احتمالات غافل نشوید
هر مشکلی راه حلی دارد و به قول معروف پایان شب سیه سپید است.
 اعتقاد داشته باشید جای مشکلی که برایتان پیش امده می توانست مشکل بس وخیمتر
 و مصیبت بار تر برایتان اتفاق بیفتد که چنین نشده.
 
  متعهد به خود باشید
اکثر افراد شکست می خورند نه به خاطر انکه فاقد هوش و فراست
 و توانایی فرصت یا استعداد میباشند بلکه به این علت شکست می خورند
 که از مشکل خود به عنوان بهترین فرصت یاد نمیکنند.
(که میتوانند از انها درس بگیرند و یا انها به سوی سمت و سوی دلخاه خود سوق دهند)
شما قادرید موفق شوید در صورتی که اشتیاق خود را به زندگی از دست ندهید
 حتی اگر زندگی پوچ و بی ارزش به نظر اید.
 
  صحبت کنید – گوش دهید
بیاد داشته باشید که کلید حل مشکلات بیشتر اوقات در دست منبع دیگری غیر از منبع خودتان است. هرگاه نیاز به کمک دارید قدم به پیش بگذارید و درخواست کمک بکنید.
 درخواست کمک عمل نا پسندیده ای نیست.
در حقیقت بیش تر از انکه میاندیشید دیگران به کمک شما خواهند شتافت.
 
  بیاندیشید بیاندیشید و باز هم بیاندیشید
از خود سوال کنید که واقعا مشکل شما چیست؟
 ایا بی کاری است یا اعتماد به نفس ضعیف؟ مشکل شما عدم سرمایه کافی میباشدو
 خستگی و بی حوصلگی؟ چگونه می توانید مشکل خود را حل بکنید؟
 بدقت به مشکل بپردازید و سپس مرحله به مرحله ان را حل کنید.
 
  منتظر چه چیزی میباشید؟
معجزه ها به خودی خود روی نمیدهد این شما هستید که باید ان را خلق کنید.
 اگر مشکلی دارید قدم نخست را پیش گذاشته و آن را حل کنید بجای انکه منتظر باشید
 تا مشکل خود به خود حل شود. اگاه باشید که مشکلات بر اثر گذشت زمان بد تر
و جدی تر میگردند.پس اگر خواستار ان میباشید که مشکلتتان را حل کنید قدم پیش بگذارید
 و از پس آن بر ایید.
 
  خود انگیخته باشید
شما تنها فردی هستید که که قادر به تحت تاثیر قرار دادن افکارتان میباشد.
 افراد تنها میتوانند شما را راهنمایی کنند ولی عاقبت این تنها شما می باشید که میتوانید
 ایجاد تحول کنید. بیشتر اوقات این مشکل نیست که باید حل گردد بلکه اتخاذ تصمیم
 حل ان مشکل از سوی شما است که اهمیت دارد که برخی اوقات افراد شهامت انرا ندارند.
 


 
 
  نوشته شده در  85/03/19ساعت 6:57 AM  توسط مينا  | 
تا شقايق هست , زندگی بايد کرد . . . . .
وقتي شقايق مرد  ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند براي گريستن  ، به  آنها چند قطره  آب قرض دهد .
جويبار  آهي كشيد و گفت :  آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام  آبهاي من به اشك تبديل شود و  آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است .
گلها گفتند : راست مي گويي ،
چگونه ممكن بود با  آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟
جويبار پرسيد : مگر شقايق  زيبا بود؟
گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در  آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر زيبا بود .
جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم .
 
تا شقايق هست.....
مهتاب غمگين بود.
مي گفت زندگي را دوست ندارد.
ستاره ها دور او چرخيدند تا بخندد ولي او مي گريست.
كهكشان او را تاب داد و آسمان برايش شعر خواند. ولي مهتاب هنوز هم غمگين بود.
دريا و جنگل برايش دست زدند و قصه گفتند ولي فايده اي نداشت.
گل سرخ كوچك لبخند زد و گفت: «تا شقايق هست، زندگي بايد كرد.» مهتاب اشك هايش را پاك كرد و خنديد. آسمان و كهكشان هم خنديدند .
 
 
من امشب تا سحر بيدار بيدارم
من امشب تا خدا مشتاق مشتاقم
من امشب در قفس چون ليلي مجنون
من امشب تا شقايق تاب نتوانم
مرا امشب سكوتي وهم انگيز است
مرا امشب ترانه با غزل خفته است
مرا امشب چراغ شهر خاموش است
مرا امشب تني خسته دل و جان است
تو امشب تا سحر در خواب مهتابي
تو امشب تا خدا پروانه ميخواني
تو امشب در تكاپو سنگ ميكوبي
تو امشب تا شقايق خواب بشماري
تو را امشب ترنم بر لبت بنشست
تو را امشب ترانه پر صدا خواندست
تو را امشب چراغ و شهر نشناسي
تو را امشب رفيق عشق ديگر هست
 
 
زندگي خالي نيست :
مهرباني هست , سيب هست , ايمان هست .
آري
تا شقايق هست , زندگي بايد كرد.
در دل من چيزي است , مثل يك بيشه نور, مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم , كه دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت , بروم تا سر كوه .
دورها آوايي است , كه مرا مي خواند.
 
 
با تو ام اي سهراب ،
اي به پاکي چون آب ، يادته گفتي بهم ،تا شقايق زنده است ،زندگي بايد کرد.
نيستي سهراب که ببيني که شقايق هم مرد ، ديگه با چي کسي رو دلخوش کرد؟
يادته گفتي بهم ،اومدي سراغ من،نرم و آهسته بيا ،که مبادا ترکي برداره چيني نازک تنهايي تو،اومدم آهسته نرمتر از يک پر قو،

خسته از دوري راه ،خسته و چشم به راه.
يادته گفتي بهم عاشقي يعني دچار،فکر کنم شدم دچار،
تو خودت گفتي چه تنهاست ماهي اگه دچار دريا باشه،آره تنها باشه ،ياره غم ها باشه ،
يادته مي گفتي گاه گاهي قفسي مي سازم ،مي فروشم به شما ، تا به آواز شقايق که در آن زنداني ست ،دل تنهايي تان تازه شود،
ديگه حتي اون شقايق که اسير قفسه سهراب ،
ساحل يه نفسه،نيست که تازگي بره اين دل تنهايي من ،
پس کجاست اون قفس شقايقت؟
منو با خودت ببر به قايقت،
راست مي گفتي کاش مردم دانه هاي دلشان پيدا بود آره،
کاشکي دلشون شيدا بود،
من به دنبال يه چيز بهترينم سهراب،
تو خودت گفتي بهم ،
بهترين چيز رسيدن به نگاهيست که از حادثه عشق تر است.
 
 


برای عضویت در گروه دشت آرزوها اینجا کلید کنید 
طھظ‚ط¯ظٹظ… ط¨ظ‡ طھظˆ
  نوشته شده در  85/03/19ساعت 6:54 AM  توسط مينا  | 
 


 

 

 

 
 نازنينم!بگذار تا برايت بگويم،.....!
هيچ ستاره ای درين خانه،روشن نمانده است!

هيچ شبگردی ازين کوچه گذر نکرده است!

هيچ صدايی سکوت وهم انگيز شبانه ام را نشکسته است!

و هيچ عابری نيم نگاهی به درون من نيانداخته است!...
 
نازنينم!
بگذار تا برايت بگويم،ياد تو هنوز،از شيشه های
 خاطره پاک نشده اند!

و نام تو هنوز،در غبار ژرف انگيز دلم بيتوته کرده است!...
نازنينم!
بگذار تا برايت بگويم که سياهی چگونه تا عمق وجودم رخنه کرد
 و چگونه فانوسهای دلم از پی هم سر به خاموشی سپردند!
و چگونه......

اشکهای سرگردان بيچاره ام کردند!
بر من ببخشای اين همه بی قراری را...............
 
فرخنده ترین زمان زندگی تان
موقعی است که تعهد می کنید حقیقت را دریابید،
تعهدی چنان محکم که راه برگشتی برای آن وجود ندارد.
نوعی از زندگی را مجسم کنید که در آن،
هرروزصبح که ازخواب بیدار می شوید،
 هیجان زده بخواهید بدانید آن روز را چگونه خواهید گذراند
 و مطمئن از آن که موقع خواب، با خود خواهید گفت :
? چه روز فوق العاده ای بود.?
 
 عشق پلی است برای وصل به دلدار
 عشق سکوی پرواز دو کبوتر است دو کبوتر عاشق
که بتوانند با هم زندگی را بسازند و
 از بودن با هم احساس خوشبختی کنند.
 به امید روزی که همه به محبوب خود برسند

 
 

      

id: sokhtedl
  نوشته شده در  85/03/19ساعت 6:21 AM  توسط مينا  | 
 با سلا م

اميدوارم كه حال همه شما دوستان خوب باشه

به خاطر امتحانها من فعلا از خودم چيزي نمي تونم بنويسم براي همين شعر زيباي آقاي مهرداد علي ياري رو براتون انتخاب كردم كه مي دونم حتما خوشتون مي اد  

 البته با اجازه ايشون  

باران 

بارانی بگویم که تو ازآن همیشه تعریف می کنی

واژه ی زیبایست

می خواهم از باران برایت بگویم

بارانی که فقط بخاطر دیدن تو ا ز آسمان می بارد و فقط می خواهد نظاره گر تو باشد

می خواهم از بارانی بگویم

که هیچ گاه من در این لحظه نمی توانم از خدایم خواهش باریدنش را کنم زیرا مرا در این بهار، آفتاب سوزان همراهی می کند

می خواهم از

می خواهم از بارانی بگویم که فقط از زبان تو شنیده ام

می خواهم از بارانی بگویم که تورا شاد و خشنود می کند

اما نمی توانم

زیرا من این باران راتا کنون در عمرم هم ندیدم

زیرا من با باران تو میانه ای ندارم و غریبه ام

زیرا من در واژه های و کلمات گنگ" ب ، ا، ر، ا، ن" گم شده ام

اما در این روز به خاطر این لحظه می خواهم فقط یک جمله  به بارانت بگویم.

فرصتی هست ؟.....

آیا می توانم بگویم ؟....

صدایت را خوب نمی شنوم .....

اجازه هست ...

شاید با من قعر کرده باشی

خنده دار است ندیده قعر؟.........

اما من می گویم

زیرا از خودت یاد گرفته ام بگویم و ببارم

 

" باران، باران ببار.... اما دیگردر این روز نبار فقط در این روز ....

  نوشته شده در  85/03/16ساعت 9:34 AM  توسط مينا  | 

پرستو

آسمان هست

 من هستم

 مثل يک پرستوی مهاجر با حسی غريب

 اما نه برای تو و نه برای هيچکس

در کنار اين مردم

شايد حضور صدايی نتواند نگاههايی چنين سنگين را جا به جا کند

 شايد برای باور وجودم اثباتی لازم باشد

 اما من وجود دارم

 برای تنهايی ديوارهای اتاق

برای انتظار قلبهای بدون عکس

 برای ترک خوردگی روح باغچه

من هستم با قلبی شکسته اما در حال تپيدن جدا از همه بودنها

همانطور که آسمان هست

کاش میدانستی که درون قلبم خانه ای داری تو که همیشه آنرا با شفق می شویم

و با آن میگویم که تویی مونس شبهای دلم

کاش میدانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است

و گل غم به دلم وا شده است

کاش میدانستی که درون قلبم با تبشهای عشق هم صدا هستی تو

.کاش میدانستی که وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد

کاش میدانستی.......

  نوشته شده در  85/03/11ساعت 7:55 AM  توسط مينا  | 
 
عاشقانه ها
قصه بی پایان دل من
 
 
روزي که ما  کبوترهاي ِمان را پيداشد
و مهرباني دست ِ زيبائي را گرفت.
روزي که کم‌ترين سرود
بوسه بود
و هر انسان
براي ِ هر انسان
برادري‌ست.
روزي که ديگر درهاي ِ خانه‌شان را نمي‌بندی
قفل
افسانه‌ئي‌ست
و قلب
براي ِ زنده‌گي بس است.
روزي که معناي ِ هر سخن دوست‌داشتن تو است
روزي که آهنگ ِ هر حرف، زنده‌گي‌ست
تا من به خاطر ِ آخرين شعر رنج ِ جُست‌وجوي ِ قافيه نبرم
 
روزي که هر لب ترانه‌ئي‌ست
تا کم‌ترين سرود، بوسه باشد.
روزي که تو بيائي، براي ِ هميشه بيائي
و مهرباني با زيبائي يک‌سان شود.
روزي که ما دوباره براي ِ کبوترهاي ِمان دانه بريزيم...
 
 
 
 
و من آن روز را انتظار مي‌کشم
حتی روزي
که ديگر
نباشم
کجایی ستاره عشق من ؟
ستاره دلم هنوز بيداري ، باز هم امشب خواب نداري
 
نَكنه تو. هم مثل من عاشقي ، چشم انتظاري
 
نكنه تو هم توو شب ها ، خسته از غبار جاده
 
خواب مهتابو مي بيني كه مياد پاي پياده
 
 
نكنه هجوم ابر ها ، تو رو هم از ما بگيره
 
ستاره براي بودن بودن ديگه فردا خيلي ديره
 
حالا كه خورشيد طلسمِ قلعه ي سنگي خوابه
 
تو نگو عشق ها دروغه ، تو نگو دنيا سرابه
 
با كدوم بهونه بايد شب و از توو كوچه دزديد
 
گل سرخ عاشقي رو به غريبه ها نبخشيد
 
ستاره ، همه غرورم ، پيش كش ناز تو باشه
 
 
تو بمون تا چشماي من با سپيدي آشنا شه
 
من اگه اسير خاكم ، تو كه جات تو آسمونه
 
دلخوشم به اين كه هر شب تو بياي روو بوم خونه
 
 
همنشين ابر و ماهي ، توي اون همه سياهي
 
نكنه اونقده دور شي كه ديگه منو نخواهي
  نوشته شده در  85/03/09ساعت 5:21 PM  توسط مينا  | 
      
عشق آتش است اما آتشی سرد با وجود این باید در این آتش سوخت زیرا این آتش تطهیر کننده است.
 
این آتش فقط برای تطهیر کردن می سوزاند ناخالصی است که می سوزد و طلای خالص باقی می ماند .
 
بدین سبب عشق رنج آفرین است زیرا خواهان خراب کردن ماست تا دوباره آباد کند دانه باید شکسته شود وگرنه درخت چگونه می تواند متولد گردد؟
 
رود باید به انتها برسد وگرنه چگونه می تواند به دریا ملحق شود؟
 
بنابر این راحت باشیم و بگذاریم سوخته شویم وگرنه چگونه می توانیم متولد گردیم و خویشتن خویش را بیابیم؟
 
 
به هيچ كس آزار مرسانيد كه كار روزگار دائم در تغيير و تحول است و بدبخت آن است كه از يادآوري عاقبت خود غافل باشد.


 
جمال بی کمال و کمال بی جمال محال است
 
با غزل ها هم آواز
در ژرفاي واژه گم بايد شد
همراه با باد گذرا چون خود او، بي رنگ چون آب زلال
راه فردا را بايد پيمود
هم جنس با صخره‌، مبارزه را بايد آموخت
و از جنس بهار، در لطافت يك موسيقي گم بايد شد
تابلوي طبيعت به اندازه همه نگاه ها جا دارد
در معني و راز اين تابلو غرق بايد شد
آرامش را بايد از يك گل آموخت
كه چگونه بي اضطراب از غم فردايي، زندگي را دريافته
و هنگام پژمردن، چه آگاهانه مرگ را پذيرا مي شود
ايمان بايد داشت، ثانيه ها هرگز ـ نه ايستادند
و هر لحظه به اندازه يك دنيا، اتفاق خوب و بد در خود پنهان كرده
اين چنين شايد، زندگي زيباتر شود
آي كه غم زندگي ات را تيره كرده
چه انجامي براي اين دايره بسته، زندگي
كاش آه آرامش را قبل از رسيدن بكشي
و با هم بدانيم كه شبي هرگز جاودان نشده
...
به بي تابي ها بگو، كمي صبر
لحظه ها راه خود را خواهند رفت

  نوشته شده در  85/03/08ساعت 11:25 AM  توسط مينا  | 

 

 

بار الها،  بار الها

 

ما را ببخش بخاطر اين همه نا فرماني و سركشي

ما را ببخش از اينكه عاشق غير از تو مي شيم

 

ما را ببخش از اينكه تمام خواستهامون رو از تو مي خواهيم

و در مواقع سختيهامون به ياد تو مي افتيم

ما رو ببخش چون تنها تو هستي دادرس مطلق

و تنها تو شايسته عشق هستي

ما رو ببخش كه گاهي تو رو فراموش مي كنيم

و به غير از تو دل مي بنديم و بهش عشق مي ورزيم

دريغ از اينكه در ست در زماني كه غرورت رو زير پا مي گذاري

و بهش مي گي دوست دارم و تمام وجودت رو خالصانه در اختيارش مي گذاري

 

به تو پشت مي كنه بي تفاوتِ ،بي تفاوب غافل از اينكه بدونه تو چقدر بهش وابسته شدي

 و در نبودش چه رنجي مي كشي و چقدر اشك مي ريزي ................

بدون هيچ احساسي بهت پشت مي كنه و مي ره

 انگار اصلا تو رو نمي شناسه و هيچ وقت تو رو نديده

 

چه دردناك ، چه سخت و چه ظالمانه،

خدايا ،خدايا ، چرا؟چرا؟

يك بنده مي تونه اينقدر ظالم باشه

در حاليكه تو كمال محبت و عشق هستي

 

بار الها ، بار الها

 

 به ما كمك كن تا بغير از تو به كس دگر دل نبنديم

ودر تنهايها به تو رو بياوريم و محرم اسرار ما تنها تو باشي

چرا كه تو تنها آرامش بخش هستي

 

پس ما را ببخش، بخاطر تمام نافرمانيهامون

كه فقط تو شايسته ستايش هستي

 

  نوشته شده در  85/03/08ساعت 10:17 AM  توسط مينا  | 

 

يادته ، يادته

روزاي اول آشنا يمون يادته

نگاههاي پنهانيمون

لجبازيهاي اول آشنايمون

غرورمون

 

 يه دفعه سر راه هم سبز شدنها مون

به هر بهونه از هم سوال مي كرديم

يادته چه طور نگاهمون بهم گره مي خورد

اون لحظه ها آروم وقرار نداشتيم

 

لحظه شماري مي كرديم براي ديدن هم

چه روزها و چه شبها كه بهم فكر مي كرديم

اما مگه جرات رو كردنش رو داشتيم

 يادته چه طوري حال هم رو مي گرفيتم

فقط بخاطر اينكه عشقمون رو امتحان كنيم

يادته يه بار كه بعد از مدتها همديگر رو ديديم

لبخندمون بهم گره خورد

 

اون لبخند قشنگت رو هيچ وقت فراموش نمي كنم

از اون روز عاشق و عاشق تر شديم

 

يادته ،يادته

نگو كه يادت رفته

نگو كه فراموشم كردي

  نوشته شده در  85/03/07ساعت 9:28 AM  توسط مينا  | 

 

 

دلم گرفته

 

دلم گرفته ،گرفته تر از هميشه

كنار پنجره مي نشينم

به اميد سپري شدن لحظه ها

لحظه هايي كه تمومي نداره

انگاره هر لحظه اش به اندازه قرني طول مي كشه

آه، از اين زمونه ،

از اين  همه دوري از اين همه غصه  

دلم به تنگ اومده

اي كاش مي شد كه زمان رو نگه دارم  

در لحظه هايي كه در عمر انسان ناب است

در اون لحظه اي  كه من وتو با هم يكي بوديم

قلب مون ،نفس مون

وجودمون ،زندگي مون

 براي هم بود

تنهايي پيش من وتو جايي نداشت  

من وتو، با هم، ما بوديم

نه من غم داشتم ، نه تو غصه

اما

الان كه من وتو كه فرسنگها از هم دوريم

چه جوري، چه جوري

مي شه تحمل كرد

ايا دردي عظيم تر ازاين كه من تو رو نداشته باشم هست

آيا دردي بزرگتر از تنهايي هست

آيا اميدي براي فردا هست

دلم گرفته ،گرفته تر از هميشه

 

وقتي كه چشمهام رو ي هم مي زارم  تو رو به يادم مي آرم

دوباره دستم تكون مي دم  

تو رو به همه نشون مي دم

آخه كم مي آرم تو رو

 

تو رو به يادم مي ارم

دنيا ديگه، مثل  تو رو نداره

 نداره ،و نمي تونه كه بياره

دلها

همه بيقرار عشقه

اما عشقي كه براي تو بي قراره

هيچ كه مثل تو نمي تونه،نمي تونه  قلبم رو بخونه

بگو،بگو

كدوم خيابونه كه مي تونه من رو به تو برسو نه

 

كدوم خياله كه مي تونه به واقعيت برسه

نه ، نه نداره

 دنيا مثل تو ، مثل تورو نداره

و نمي تونه بياره  

 

چشمهام رو بهم مي زارم تو رو بيادم مي ارم

به ياد اون لحظه هايي كه خيلي سريع مي گذشت

با اون احساس قشنگمون ،ساعتها رو سپري مي كرديم

مگه مي تونستيم دل  بكنيم از هم

 

چه سخت بود لحظه خداحافظي

چه سخت بود لحظه جدايي

جدا مي شديم به اميد ديدار دوباره

ديداري كه  معلوم نبود چه وقته

اما مي رفتيم به اميد دوباره

 

الان مدتهاست كه ما  ديگه هم رو  نديديم

و همچنان در انتظار اون ديداريم

 

دلم گرفته ،گرفته تر از هميشه

 

  نوشته شده در  85/03/02ساعت 7:46 PM  توسط مينا  | 

اي كاش مي دونستي كه آسمون دلم چقدر ابري

اي كاش مي دونستي كه مرواديهاي چشمهام چه سيلي به پا كرده اند

اي كاش مي دونستي كه قفس كوچك دلم چه تنگ شده برام

اي كاش مي دونستي كه چه غوغايي توي اين قلبم به پا شده

اي كاش مي دونستي كه چه انتظاري مي كشم

 براي ديدن چهره ات

براي شنيدن صدات

براي گرمي وجودت ............

اي كاش مي دونستي كه چه دلتنگم برات

اي كاش مي دونستي كه چه سخت انتظار

انتظاري كه انتها نداره  

اما

 

 

اي كاش درك مي كردي

اي كاش ذره اي محبت داشتي

اي كاش عشق توي قلبت فوران مي زد

 

اما

 

 تو از عشق چه مي دوني

از محبت چه مي دوني

شايد هم بدوني

اما نه براي من

افسوس، افسوس    

  نوشته شده در  85/03/02ساعت 10:12 AM  توسط مينا  | 

when i saw you,I fell in love.And u smiled because u knew!

 

  نوشته شده در  85/03/01ساعت 10:34 AM  توسط مينا  | 

 

I Never want to say goodbye.

I want to end this strife,and be ur lover and best friend for the rest of my life.

  نوشته شده در  85/03/01ساعت 10:33 AM  توسط مينا  | 

 

 آيا يه روزي مي شه بهش رسيد

  نوشته شده در  85/03/01ساعت 10:31 AM  توسط مينا  | 

baraye asheghi hich vaght dir nist

برای عاشقی هيچ وقت دير نيست


  نوشته شده در  85/03/01ساعت 10:24 AM  توسط مينا  | 

عشق را در پستوی خانه نهان بايد کرد


  نوشته شده در  85/03/01ساعت 10:18 AM  توسط مينا  | 

خوشا صبحی که چون از خواب خيزم          به آغوش تو از بستر گريزم

گشايم در به رويت شادمانه                      رُخت بوسم..به پايت گل بریزم

 


  نوشته شده در  85/03/01ساعت 10:10 AM  توسط مينا  | 

عشق يعنی صدای نفس های تو

شنبه، 11 تير، 1384

 
فاش نشود بين كسي آنچه ميان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
گوش كن با لب خاموش سخن مي گويم
پاسخم گو به نگاهي كه زبان من و توست
روزگاري شد و كس مرد ره عشق نديد
حاليا چشم جهاني نگران من و توست
گر چه در خلوت راز دل ما كس نرسيد
همه جا زمزمه ي عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه
اي بسا باغ و بهاران كه خزان من و توست
اين همه قصه ي فردوس و تمناي بهشت
گفت و گويي و خيالي ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل
هر كجا نامه ي عشق است نشان من و توست
سايه ز آتشكده ي ماست فروغ مه و مهر
وه ازين آتش روشن كه به جان من و توست
 
 
 
  نوشته شده در  85/03/01ساعت 10:2 AM  توسط مينا  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM