مهر تو
ياد باد آن كه نهانت نظري با ما بود رقم مهر تو بر چهره ما پيدا بود
ياد باد آنكه چو چشمت به عتابم مي كشت معجز عيسويت در لب شكر خا بود
ياد باد آن كه صبوحي زده در مجلس انس جز من و يار نبوديم و خدا با ما بود
ياد باد آن كه رخت شمع طرب مي افروخت وين دل سوخته پروانه نا پروا بود
ياد باد آن كه در آن بزمگه خلق و ادب آنكه او خنده مستانه زدي صهبا بود
ياد باد آن كه بزمگه خلق وادب در ميان من و لعل تو حكايتها بود
ياد باد آن كه نگارم چو كمر بر بستي در ركابش مه نو پيك جهان پيما بود
ياد باد آن كه خرابات نشين بودم و مست و انچه در مسجد امروز كم است آنجا بود
تو كه آواره نبودي
نو كه حسرت نكشيدي
براي موندن با من بايد ابري باشه چشمهات
بايد از جنس تبسم باشه رويات
ساده بودن مثل آينه
همه دارو ندارمه
يك دل بي كينه دارم
از همه ثروت دنيا يك دل بي كينه دارم
دلم خوش توي اين دنيا تو رو دارم
نرو ........آه نرو
كه همدم غم وغصه ميشم
اين و تو خوب مي دوني
ديگه جز غصه غمخواري ندارم
نگو كه تو هم غم نداري
غصه و ماتم نداري
نگو كه مي توني بدون من طاقت بياري
من اين رو خوب مي دونم
ازبرق چشمهات خوب مي خونم
نرو ......آه نرو
نگذار بدون هم ماتم بگيريم
از دست اين دنياي بي وفا
نگذاركه غم بگيريم
نرو ...........بمون
دنيام رو به پات مي ريزم
جونم رو فدات مي كنم
نرو .............فقط بمون
نمي دانم از چه بنويسم؟
فقط مي خواهم بنويسم....
ازكجا؟؟؟
نمي دانم.

اما دوست دارم بنويسم تا زماني كه راحت شوم تا زماني كه حس كنم با جملاتم مانع رفتنش ميشوم.
او بايد برود حرف رفتن را دائم مي زند و جز رفتن راهي برايش نيست.
تازه زندگي ام معنا گرفته بود و طعم آرامش را مي چشيدم و اينبار نيز با تمام وجودم احساس مي كنم كه باز
روزگار سر ستيز با من برداشته
و باز مثل قبل هجرت و دوري يار را برايم به ارمغان مي آورد
برايم سخت است كه او برود و من به انتظار آمدن بنشينم.
انتظار، انتظار، انتظار تنها عنصريست كه مرا از بين خواهد برد.
انتظار بدترين شكنجه ايست كه مي شود براي من در نظر گرفت.

هميشه از اين كه قرار باشد چشم انتظار بمانم متنفر بودم.
درست است رفتنش هميشگي نيست
و باز صداي دلنشين و زيبايش را خواهم شنيد
و در اين مدت چشمانم را باز مي كنم
و نگاهم به تنها يادگار او كه همان دفترعشق اوست گره خورده است.
اما اين انتظار ماه ها طول خواهد كشيد.
تحمل اين زمان برايم بسيار سخت تر از آنيست كه فكرش را مي كردم.
هيچ وقت فكرنمي كردم كه تا اين حد برايم مهم و دوست داشتني باشد.
هيچوقت فكر نمي كردم كه مهتاب از نبود ستاره زندگي اش، تاريك و تار شود.
هيچوقت فكر نمي كردم كه روزي عشق با یک نگاه هم به وجود بيايد.

هيچوقت اجازه فكر كردن به اين كه آري او نيز تنهايم خواهد گذاشت را به خود نمي دادم،
حال كه آماده سفر است
و هر زمان كه به ياد اين رفتن مي افتم
دلم مي خواهد فرياد از دل برآرم و ندا سر دهم
كه مرا تنها نگذارو با من بمان
تنهايم مگذارتا من هم بمانم
تنهايم مگذار تا من شكسته و زخمي از سفر يار، شكسته تر و خرد تر نشوم.

افسوس كه رفتنش دست من نيست
و ماندنش هم غير از سرزنش و ناراحتي برايش چيز ديگري به همراه نمي آورد.
ماندني كه برايش دردسرسازباشد را دوست ندارم
و رفتني كه برايم انتظاررا در پي داشته باشد
زجرآور تر از ماندنش مي دانم.
چگونه زمان فراق يار را تحمل كنم مني كه سوخته فراقم.
من كه عمري با فراق سر كردم حال كه ستاره زيباي روياهايم را پيدا كرده ام
چگونه نظاره گر رفتنش باشم و چگونه مانع نشوم؟؟
چگونه ؟

من كه بعد از اين همه سختي عشقم، اميدم، نفسم و عزيز دلم را پيدا كردم،
قلب شكسته ام مرهم زخم هاي كهنه اش را پيدا كرد
و گوشه هاي خرد شده اش كه هر كدام به جايي افتاده بود
و اميدي به پيوندشان نبود
تازه داشتم با شنيدن صداي عزيزي كه آرام بخش اين روح خسته بود
شروع به احيا و تپيدن مي كردم
باز بايد به فراق يار نشست ؟!
لعنت به سفر.
نفرين بر اين جدايي
كه هر زمان سر راه سرنوشتم قرار گرفت
بدترين زمان ممكن بود.
واي به من كه بعد او چه كنم.
واي به روزي كه اين رفتن او، هميشگي باشد.
واي به روزي كه قلب زخم خورده ام بفهمد اين جدايي هميشگي است.
و واي به روزي كه او مونس و يار هميشگي اش را پيدا كند

آن زمان است كه
مهتاب
مهتابي که نورش از وجود او بود
براي هميشه بايد برود
برود تا آسمان براي هميشه تاريك بماند
برود تا به همه بفهماند
كه تحمل در شكست هم، حد و اندازه اي دارد !
تا او نيز بفهمد كه
مهتاب هم با وجود همه استقامتش روزي كاسه صبرش لبريز خواهد شد.

من ندانم به كدامين گناه مجازات مي شوم
كه اين همه زجر قسمت اين قلب خرد شده ام مي شود
اما مي گويم و با فرياد به همه گويم كه با رفتن او همه نظاره گر مهتاب باشيد
و با انگشت به همه نشانش دهيد
كه او نيز زير بار فراق عشق نتوانست زنده بماند
و اجل به او نيز مهلت نفس كشيدن در هوايي كه يار نباشد را نداد.
|
يک نامه، پر از کنايه
سلام ؛ حال من خوب است ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند ... با اين همه اگر عمري باقي بود ، طوري از کنار زندگي مي گذرم که نه دل کسي در سينه بلرزد، و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ...
تا يادم نرفته است بنويسم :
ديشب در حوالي خواب هايم، سال پر باراني بود... خواب باران و پاييزي نيامده را ديدم دعا کردم که بيايي، با من کنار پنجره بماني، باران ببارد اما دريغ که رفتن، راز غريب اين زندگيست رفتي پيش از آن که باران ببارد ... مي دانم، دل من هميشه پر از هواي تازه باز نيامدن است! انگار که تعبير همه رفتن ها، هرگز باز نيامدن است... بي پرده بگويمت : چيزي نمانده است، من .... ساله خواهم شد ! گونه هايم از گرمي شراب گر گرفته است، مي خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند، بي قرارم، مي خواهم بروم، مي خواهم بمانم ؟! هذيان مي گويم ! نمي دانم...
نه عزيزم، نامه ام بايد کوتاه باشد ساده باشد، بي کنايه و ابهام
پس از نو مي نويسم :
سلام ! حال من خوب است، اما تو باور نکن ...
| |
|

که مي نويسد ؟!
او که قلم در دستانش
جاي آشناي هميشگي را دارد
واژه ها را با موسيقي افکارش مي رقصاند
آرام و آهسته
گاهي تند تند
...
مي کِشم سر انگشتانِ خود را
به دور ميز
چشمانم را مي بندم
و حس ميکنم
آنچه را که هميشه ساده از آن ميگذريم
اين ميز است
گوشه ها و کناره هاي ميز
مرز بين هوا و جسم
پرتگاه سقوط
يا لبهء نجات از مرگ؟!
!مرگ
چه واژهء سياهي

کِي واژه ها را رنگ کرديم؟
آه... رنگها را نيز رنگ کرديم
سرخ جامگان عاشق سپيد پوش شدند
معني باران عشق را نميدانند
زمزمهء آرش را در کتاب مي ستايند
باران عشق فقط سمبل بود
سمبل از رنگ کردن واژه ها
عطر يک زن
عطر يک مرد
که در هم آميخته شدند
ساده تر از فلسفه بود
سخت تر از فهميدن

مي نويسد اما
هنوز نويسنده نيست







به نرمی سخن بگو ای عشق من
ومرا صمیمانه د رآغوش خود بفشار
با شنید ن آواهای تو
لحظات لرزان و شکنندهء من آغاز می شوند
ما هرد و در ا ین د نیاییم
و چه نزد یک به یکد یگر
با عشقی که کمتر کسی
هرگز آ نرا شناخته ا ست
روزهای شرا بی رنگ با هم بود نمان لبیرز ازگرمای خورشید ا ست
و شبهای ژرف و مخملینی که ما هر د و یکی هستیم
روزهای شرا بی رنگ با هم بود نمان لبیرز ازگرمای خورشید ا ست
و شبهای ژرف و مخملینی که ما هر د و یکی هستیم
زند گیم ازآ ن توست
تنها برای آ نکه تو با عشق به د نیای من وارد شدی
و با چه آ رامشی به د نیای من آ مدی ای عشق من
به نرمی سخن بگو ای عشق من
تا هیچ کس جز آسمان صدایمان را نشنود
پیمانهای عا شقانه ای که با هم بستیم
تا لحظهء مرگمان زنده خواهند ماند
به نرمی سخن بگو ای عشق من
تا هیچ کس جز آسمان صدایمان را نشنود
پیمانهای عا شقانه ای که با هم بستیم
تا لحظهء مرگمان زنده خواهند ماند

زمانی برای ما .
از رؤیاهایمان می گزریم،از خواسته هایمان که هرچند معقول و هرچه صحیح...
از احساسمان هم میگذریم، هر قدر محترم و ارزشمند برایمان...از خو دمان حتی...و
از آنچه برایمان قرار داده شده...از همه اینها می گذریم، برای چه؟ برای روزی یا لحظه
ای، برای زمانی...زمانی برای ما....
زمانی برای ما .
زمانی برای ما، روزی خواهد آمد،
روزی که زنجیرها گشوده می شوند، با نیروی شجاعتی زاییدهء عشقی آزاد و رها
زمانی برایی شکوفایی رؤیاهای چه بسیار انکار شدهءمان
وقتی نقاب از عشقی برمی داریم که امروز محکوم به پنهان کردنش هستیم
زمانی برای ما، وقتی سر انجام پی می بریم،
به زندگی ارزشمندی که برای توست و از آن من
و با حضور عشقمان، از میان اشکها و خارو خسها،
با بردباری به پیش می رویم و با ا طمینان از همهء طوفانها می گزریم
زمانی برای ما، روزی خواهد رسید که دنیایی نو به رویمان آغوش می گشاید
دنیایی پر از درخشش امید برای تو و من
دنیایی پر از درخشش امید برای تو و من...........
__________________________________________________
بهانه

کاش می شد عشق را تفسير کرد
خواب چشمان تو را تعبير کرد
کاش می شد همچو گلها ساده بود
سادگی را با تو عالم گير کرد
کاش می شد در خراب آباد دل
خانه احساس را تعمير کرد
کاش می شد در حريم سينه ها
عشق را با وسعتش تکثير کرد


چشم فروبسته اگر وا كني
درتو بود هر چه تمنا كني
عافيت از غير نصيب تو نيست
غير تو اي خسته طبيب تونيست
از تو بود راحت بيمار تو
نيست به غير از تو پرستار تو
همدم خود شو كه حبيب خودي
چاره خود كن كه طبيب خودي
غير كه غافل ز دل زار تست
بي خبر از مصلحت كار تست
بر حذر از مصلحت انديش باش
مصلحت انديش دل خويش باش
چشم بصيرت نگشايي چرا ؟
بي خبر از خويش چرايي چرا ؟
صيد كه درمانده ز هر سو شده است
غفلت او دام ره او شده است
تا ره غفلت سپرد پاي تو
دام بود جاي تو اي واي تو
خواجه مقبل كه ز خود غافلي
خواجه نه اي بنده نا مقبلي
از ره غفلت به گدايي رسي
ور به خود آيي به خدايي رسي
پير تهي كيسه بي خانه اي
داشت مكان در دل ويرانه اي
روز به دريوزگي از بخت شوم
شام به ويرانه درون همچو بوم
گنج زري بود در آن خاكدان
چون پري از ديده مردم نهان
پاي گدا بر سر آن گنج بود
ليك ز غفلت به غم ورنج بود
گنج صفت خانه به ويرانه داشت
غافل از آن گنج كهد ر خانه داشت
عاقبت از فاقه و اندوه و رنج
مرد گدا مرد و نهان ماند گنج
اي شده نالان ز غمو رنج خويش
چند نداري خبر از گنج خويش؟
گنج تو باشد دل آگاه تو
گوهر تو اشك سحرگاه تو
مايه اميد مدان غير را
كعبه حاجات مخوان دير را
غير ز دلخواه تو آگاه نيست
ز آنكه د لي رابدلي راه نيست
خواهش مرهم ز دل ريش كن
هر چه طلب مي كني از خويش كن
جدائي عشاق
*******************
تقدیم به یار غریب
**********************************
برايم نامه منويس. نميداني چقدر افسرده ام و چطوري آرزوي نيستي مي كنم.
بهار و تابستان زيبا بي تو براي من چون چراغ بي نور است حالا ديگر بازوان خود را فرو بسته ام ،زيرا نتوانستم ترا در اين بازوان بفشارم . امروز اگر دست بدل من زني مثل انست كه دست به گوري خاموش زده باشي.
برايم نامه منويس1 بگذار من و تو جز مرگ دل خبري بهم ندهيم .
اگر ميخواهي بداني چقدر ترا دوست داشتم ،از خدا و از خودت بپرس .
اگر در خاموشي دل خود صدايي را بشنوي كه از عشق سخن مي گويد،مثل آنست كه بي آنكه به آسمان رفته باشي ،نداي آسمان را بشنوي.
برايم نامه منويس! من از نامه ي تو مي ترسم . از حافظه ي خودم نيز مي ترسم زيرا ياد صداي تو چنان در دل من مانده است كه گاه و بيگاه آواي ترا در كنار خود مي شنوم . براي خدا آب زلال را به تشنه اي كه حق نوشيدن آنرا ندارد ، نشان مده.
برايم نامه منويس زيرا نوشته ي محبوب، تصوير زنده است
برايم نامه منويس ان دو كلامي را كه ديگر جرأت خواندنشان را ندارم برايم منويس. زيرا صداي تو آنها را بگوش دل من ميرساند و چهره ي تو از خلال لبخند شيرينت در برابر من مي درخشد.
رايم نامه منويس زيرا چنين مي پندارم كه بوسه اي سوزان دو لب تو ،اين دو كلام را بر لوح دلم نقش مي زند.
برايم نامه منويس…………………
*******************************************
با تشکر
عطر گل مریم


















|
|


ای ستاره آسمان شب های تيره و تار من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد
چگونه بوسيدن آن چهره درخشانت ميسر است؟
ای مهتاب آسمان شبهای دلتنگی من، با اين فاصله ای که بين من و تو ميباشد چگونه پاک کردن آن اشکهای روی گونه درخشانت ميسر است؟ ای آسمان آبی من، بين من و تو فاصله ای است، پس چگونه دستم را بر روی گونه نازنينت بکشم و تو را نوازش کنم؟
آری من ستاره می شوم و به آسمان زندگی می آيم تا بر چهره درخشانت بوسه بزنم
آری ای مهتاب من، پرنده شبانه می شوم تا به آسمان بيايم و آن اشکهای پر از مهرت را از روی گونه های درخشانت پاک کنم
و ای آسمان آبی ام، خورشيد می شوم تا در دل آبی و پر ازعشقت برای هميشه بنشينم، شب را با آن وسعت آبی ات آشتی ميدهم تا برای هميشه آبی بمانی
دلم به درد آمده از اين فاصله، دلم به درد امده از اين انتظار ودوری بين ما
ای ستاره درخشانم شبها با ديدن تو آرام می شوم، و ای آسمان روزها نيز که دل آبی ات را ميبينم عاشق تر از هميشه می شوم
چگونه ميتوانم دستانت را در دست بگيرم وقتی بين ما اينهمه فاصله است؟
انتظار ميکشم تا شايد خداوند بالهايی را به من هديه دهد که با اين بالهای پر غرورم به سوی تو پرواز کنم و دستان گرمت را در دست بگيرم
کاش تو ای آسمان من، دل آبی ات ابری شود و از گونه هايت اشک بريزد تا شايد قطره ای از اشکهايت بر گونه من بريزد تا احساس آرامش وعاشقی کنم
کاش تو ای ستاره من، فرشته ای بيايد و تو را در سبد بگذارد و آن سبد پر از محبت و عشق را به من هديه دهد
و کاش ای خورشيد من، کاش غروب عاشقی زودتر فرا رسد تا زمانی که در پشت کوه ها ميروی و به زمين نزديک می شوی احساس نزديکی با تو داشته باشم
ای خورشيد من غروب ها را خيلی دوست دارم چون تو بيشتر از همه لحظه ها به من نزديکتری و ميتوانم چهره ات را از نزديک ببينم
سپيده آسمان را نيز دوست دارم چون سحرگاه از پشت کوه ها بيرون می آيی و سلامی عاشقانه به من ميکنی
ای خورشيد من، از ظهرهای تابستان نفرت دارم، چون تو در آن زمان در بلندترین نقطه آسمان میدرخشی
انتظار می کشم، تا شايد پرنده يا ستاره يا خورشيد شوم، و يا شايد هديه ای به من برسد که تو را بيشتر از هميشه در کنار خودم احساس کنم و ببينم
شايد در خواب ستاره يا خورشيد و يا پرنده شوم، اينک که اينها همه يک رويا و يک احساس عاشقی است پس ای آسمان آبی ام، من خودم را به آتش می کشم تا باد عاشقی آن دود غليظ مرا که از سوختنم به سويت بلند ميشود به سوی تو بياورد تا بتوانم تو را احساس کنم و برای مدتی آن دود که از تن سوخته ام بلند شده است در دلت بنشيند و بعد نيز از اين دنيا وداع بگويم
آری من برای رسيدن به تو جان خواهم داد
نننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننن


|

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|